معرفی کتاب

کتاب قلندر و قلعه (داستانی براساس زندگی‌نامه شهاب‌الدین سهروردی)

زندگی نامه شهاب الدین سهروردی

سهروردی؛ تقریبا محال است اسمش را نشنیده باشیم. به‌خصوص اگر ساکن یا مسافر تهران باشیم و لااقل یک بار، گذرمان به خط سه مترو افتاده باشد.

احتمالا خیلی‌هایمان حداکثر چیزی که از سهروردی شنیده‌ایم، همان نام ایستگاه مترو، یا خیابان بورس کابینت‌فروشی و تزئیناتی‌‌ست. احتمالا هم می‌دانیم آدم مهمی بوده که اسمش را روی خیابان مهمی گذاشته‌اند. به لطف گرد کهنه‌ای که از ادبیات و زبان فارسی دبیرستان هنوز روی دیوارهای ذهن بعضی‌هایمان نشسته است هم، شاید به‌خاطر بیاوریم که شهرتش ربطی به ادبیات و فلسفه و دین داشته.

اگر فقط کمی بیشتر اهل مطالعه باشیم هم، احتمالا می‌دانیم که دستی در فلسفه و شاید عرفان داشته و اگر اهل جلوتر رفتن بوده باشیم؛ محتمل است که اسم فلسفه اشراقی به گوشمان خورده باشد و حتی شاید اندکی بیشتر از اسم، کمی مزه‌اش کرده باشیم.

این‌ها را گفتم که بگویم اغلب ما نام سهروردی را شنیده‌ایم و به‌خاطر می‌آوریم و به نیکی هم به‌خاطر می‌آوریم.

اما در زمان حیاتش، اوضاع به این روشنی و نیکی هم نبوده. قصه شیخ طولانی است و عجیب و شگفت و حتی افسانه‌گون؛ اما حالا ما بنای گفتن قصه شیخ اشراق را نداریم. بلکه می‌خواهیم در سفرِ چند خطی این نوشته، روی تخت فاخرِ ملک ظاهر‌، تکیه زده به سنگِ سخت، در دل شب تاریک، در کنار شیخ شمس‌الدین، میان قلقله و همهمه مسجد، تکیه زده بر مسند قاضی رکن‌الدین و سایر علما، کنج خانه خالی و سوت و کور پدر و مادر یحیی، بنشینیم. بنشینیم و فکر کنیم جای هر کدام آن‌ها، حال ما چگونه می‌توانست باشد؟

من اگر جای مادر یحیی بودم، اصلا می‌گذاشتم به سفر اصفهان برود و روزی بشود شهاب‌الدین سهروردی؟ یا اگر جای حبش، پدر یحیی بودم، اشک‌های بی‌تابانه همسرم در فراق پسر دُردانه‌اش را تاب می‌آوردم؟

اصلِ اصلش کاری که قصه با ما می‌کند، همین است. همین که خواسته یا ناخواسته می‌نشینیم روی صندلی تک‌تک آدم‌های قصه و از آن زاویه می‌بینیم که آن‌ها می‌دیده‌اند و صداها از همان‌جایی به گوشمان می‌رسد که به گوش آن‌ها هم می‌رسیده. اما اوضاع همیشه انقدر راحت نمی‌ماند. اوضاع گاهی سخت می‌شود.

کتاب قلعه و قلندر

اوضاع آنجا سخت می‌شود که تو وا می‌مانی. نمی‌دانی در صف علما بایستی یا پشت سهروردی درآیی. البته خوبش را که بخواهی، اصلا نمی‌توانی به دفاع از او صدایی بلند کنی؛ چرا که احتمالا خون تو هم حلال می‌شود.

اما لحظه سختی‌ست. روزهای سختی‌ست. سطرها و صفحه‌های سختی‌ست. که تو وا می‌مانی که کدام طرف را بگیری. شاید سخن گفتن از این تردید، برای بعضی، بسیار خنده‌آور باشد؛ اما من تردید کردم. من مثل همیشه تردید کردم. من از آن آدم‌ها هستم که زیاد تردید می‌کنم. البته خیلی از آدم‌ها زیاد تردید می‌کنند؛ ولی من از آن دسته آدم‌ها هستم که تردید را ‌می‌پذیرم و حتی شاید صدای لرزان و مرموز تردید را، جار بزنم. و من تردید کردم که این بار باید پشت شیخ را گرفت یا علمای حلب را. هرچه علما پرسیدند و شیخ جواب گفت، در دل گفتم حتما شیخ راست می‌گوید و چقدر آن مردم متعصب بودند و چقدر نمی‌فهمیدند و ناگاه لحظه‌ای از جا جَستم که اگر من جای مثلا شیخ زین‌الدین بودم و عمری سرم توی درس و بحث بود و ناگاه قلندری پیدا میشد و آوازه فضلش در جهان اسلام می‌پیچید و ازقضا چیزهایی می‌گفت که من از آن هیچ نمی‌فهمیدم یا شاید هم اصلا گوش نمی‌دادم که بفمم؛ چه می‌شد؟ اگر هم الآن من شیخ زین‌الدینم چه؟ اصلا آیا علما واقعا متعصب بودند؟ یا سهروردی آن زمان خیلی غریب می‌نمود (که البته همین‌طور هم بود) و گذر زمان و سطرهایی که زمان آن‌ها را می‌نویسد، از شدت این غربت کم کرد؟

نمی‌دانم.

من هیچ نمی‌دانم. من فقط بلدم بپرسم و زیاد بلد نیستم جواب بدهم. فقط می‌دانم که زمان، چیز عجیبی‌ست. می‌تواند قریب کند و غریب کند و تطهیر کند و غسل بدهد و بنمایاند و خیلی کارهای دیگر. زمان چیز خیلی مهمی‌ست.

و ما، حالا کجای زمان ایستاده‌ایم و زمان با ما چه خواهد کرد؟

 

*داستان زندگی شهاب‌الدین سهروردی، داستان بسیار جالب و عجیبی‌ست. در کتاب، خیلی کوتاه و ظریف به مسائلی پرداخته شده و پرسش‌ و پاسخ‌هایی در قالب گفتگو بیان شده که شاید خوانش بعضی قسمت‌های کتاب را برای افراد ناآَشنا به این مباحث، دشوار کند. همان‌طور که برای من تاحدودی این‌گونه بود. اما داستان شگفت زندگی این انسان عجیب، حس و حال جالبی دارد.

 

یادداشتی بر کتاب قلعه و قلندر (داستانی براساس زندگی شهاب‌الدین سهروردی)

به‌قلم سید یحیی یثربی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.