معرفی کتاب

بر جاده‌های آبیِ سُرخ

کتاب بر جاده های آبی سرخ

قصه قهرمانان

یادداشتی بر کتاب «بر جاده‌های آبیِ سُرخ» نوشته نادر ابراهیمی

حوالی پنج صبح است و صفحه آخر کتاب را نیم ساعتی می‌شود که خوانده‌ام. با چشم‌های نیمه‌باز اسم میرمَهنا را گوگل می‌کنم. چیز زیادی نمی‌آورد. اطلاعات مربوط به قتل یا بخواهم درست‌تر بگویم، شهادتش، زیاد روشن و قابل اعتماد نیستند. پایین مقاله‌ای با عنوان میرمهنا نوشته افتخارات: ساخت بازی ویدیویی در سال 1398 و نام‌گذاری جزیره‌ای غیر مسکونی به نام او.

این خط پایین مقاله را که می‌خوانم؛ دلم می‌گیرد. یعنی می‌خواهد که بگیرد. یاد تمام مردم ریگ در من زنده می‌شود و صدای کوفتن چکش روی میخ‌های آهنین _ در نخلستان مراد _ یکسر در گوش‌هایم می‌پیچد. دلم با یاد گرسنگیِ آن سه سال و اندی آوارگی در تپه‌های شبانکاره، ضعف می‌رود   و آب زلال آبیِ آبی، پیش چشمانم گلگون می‌شود.

میرمهنا دوغابی، مرزبان دلاور خطه جنوب و خلیج همیشه فارس. نامش را کمتر شنیده‌ایم؛ یا دست‌کم من زیاد نشنیده‌ بودم. میرمهنای مؤمن به آزادی و وطن و آزادی وطن.

این روزها ذهنم زیاد پیِ قهرمان‌ها می‌گردد و قهرمان‌سازی. شاید این هم سوغات چند سال تعامل پی در پی با کودکانی‌ست که عاشق قهرمان‌ها هستند و از قضا، کمتر قهرمان اصیلی می‌یابند. البته این صفت غیر اصیل را ما به این قهرمان‌ها منصوب می‌کنیم؛ وگرنه سازندگان جوری آن‌ها را ساخته و پرداخته‌اند و مصرف‌کنندگان جوری آن‌ها را باور کرده‌اند که این توصیف را حتی شاید توهین به قهرمانان خود تلقی کنند.

پراکنده می‌نویسم و این گواهی‌ست بر ذهنی سرِ ذوق آمده و البته آشفته.

این روزها ذهنم زیاد پیِ قصه‌ها می‌گردد و قصه‌سازی و قصه‌گویی. و اینکه چقدر بد که ما خیلی چیزها را با قصه نیاموختیم و چقدر خوب که خیلی چیزها  لابه‌لای تار و پود قصه‌ها، بر دلمان نشست.

بر جاده های آبی سرخ

حالا من تازه از سفر برگشته‌ام. از یک سفر ده روزه لابه‌لای برگه‌های یک کتاب قریب به هفتصد صفحه‌ای با یک قلم شیرین، شیرین. و خسته راهم. خیلی خیلی خسته؛ چرا که در سفر بارها به این سو و آن سوی وطن تاختم. از شیراز به آباده، از اصفهان به شیراز، از شیراز به جنوب و بندر ریگ، از ریگ به اصفهان، از توس به جنوب، از جنوب به آذربایجان و پارو زدم کل پهنه خلیج پهناور فارس را. از غرب به شرق و از شمال به جنوب. همراه میرمهنا و یارانش، همراه پیک‌های تیزتک کریم خان و آزادخان و محمدحسن خان قاجار و میرمهنای دوغابی و شاهرخ میرزای افشار. و افشاریان بارها من را هم انگار شکنجه کردند. و دیدم؛ دیدم باغچه سبز و پُر گل خان زند را از پشت شیشه‌های رنگیِ پنجره‌های ارسی قصر کوچکش در شیراز. و دالان‌های دراز و سیاه و تاریک و درهای مقفّل و خاموش قصر شاهرخ نادری در توس را هم دیدم. و قلعه سرد بهمن که آقامحمدخان نوجوان را سال‌ها به اسیری گرفته بود. ولی تپه‌های شبانکاره را و بازار ریگ را _فقط ندیدم_ بلکه درآن‌جا زیستم. در بازار گرم و تپنده ریگ، زیر سه‌تیغ آفتاب جنوب، زیر سایه‌بان‌های مندرس، هوا کمی خنک‌تر بود. و من شوق چشمان زهره و ارسلان، چشم به راهی چشم‌های آمنه، تردید نگاه آسیه و حسرت نگاه میرفضل الله را می‌دیدم. من از سفر لابه‌لای صفحه‌های تاریخ وطن برگشته‌ام و سفر به من خوش گذشت. خیلی زیاد خوش گذشت. آنقدر که حالا با این کلمه‌ها دست تک تک شما را گرفته‌ام و به سفر کشانده‌ام.

و باز فکر می‌کنم اگر هر قصه سفری باشد و هرموضوع، دست‌مایه قصه‌ای، چه خوب که ما دائم‌السفر باشیم. که به گمان من، دنیای قصه، از دنیای خالیِ علم بدون هیچ قصه‌ای، هزار برابر زیباتر است.

نادر ابراهیمی

من دلم می‌سوزد. خیلی دلم می‌سوزد. برای نوجوانی خودمان که از هر آن چه مربوط به تاریخ و جغرافیا و علوم دینی و غیره نفرت داشتیم. و برای نوجوانی حالایی‌ها که بعضی‌شان شاید اصلا ندانند اصالت چیست و ریشه به چه کار می‌آید و حب‌الوطن یعنی چه؟ ولی خوب می‌دانم که علاج همه این‌ها قصه است. شناخت جایگاه رفیع قصه و قصه‌گویی و قصه‌پردازی.

من از آن وقتی که میرمهنا را با آن زبان طنزآلود و گزنده‌اش شناختم؛ و وقتی که دانستم اسم معشوق مرحومِ خان زند شاخه نبات بوده و خان موقع مرگش مثل ابر بهار گریسته؛ یا وقتی سلیمه‌بانوی جان بر کف را شناختم و خودم دیدم که کنار شن‌های ساحل دریای جنوب به میرمهنا گفت که دوستش دارد؛ و یا آن وقت که دیدم محمدخان قاجار نوجوان، قرآن و بوستان و گلستان و دیوان حافظ را بارها خوانده و به وقت سخن گفتن، عجیب شیرین زبانی می‌کند؛ و خیلی وقت‌های دیگر ... تازه تاریخ را شناختم. و چقدر این‌گونه شناختن شیرین‌تر است تا آن‌گونه که سعی داشتند بر ما بشناسانند.

و مدام به ما گفتند ایران صد پاره شد به علت بی‌کفایتی پادشاهان و هیچ‌گاه نفهمیدیم چرا این پادشاهان تا این حد بی‎کفایت بودند. و اگر بیشتر برایمان قصه گفته بودند، ما حتما، دست‌کم قدری دستگیرمان میشد که اگر بی‌کفایت بودند چرا بودند و اگر خدمت کرده بودند؛ چرا. و دستگیرمان میشد اگر کریم زند شد وکیل‌الرعایا، فقط به همت خودش نبود و در سایه، غزاله بانو و میرزا محمدبیگ بودند که حکم می‌راندند. البته که قطعا خودش هم مایه‌ای داشت تا با اعتنا به سخنان بانوی اول و مشاور اعظمش حکم براند.

و چه خوب می‌شد اگر ما این‌گونه تاریخ می‌دانستیم؛ چرا که خود ما تاریخیم و تاریخ‌ساز وطن و جهان.

یادداشتی بر کتاب برجاده‌های آبیِ سرخ. براساس زندگی میرمهنا دُغابی.

نویسنده: نادر ابراهیمی

نشر: روزبهان‌

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.